Wednesday, November 14, 2001

از گياه خود رو نمی توان انتظار داشت که سر خود برويد نه اين توقع نا بجايی است هر کارش کنيد بنا بر طبيعت خودرو بودنش می بالد و خاش و برگهايش را هر جا که دلش خواست پهن می کند اين ماجرا درباره من نيز راست می آيد از همين رو با هرانسان يا گياه خودرويی احساس نزديک به همدردی دارم ,باری من اينطور تربيت شده ام چيزی از مادرم ,چيزکی از پدرم چيزهايی از دوستان و همکلاسيها و چيزهايی نيز از کتاب هر کتابی که دم دستم بود از زبدة التواريخ تا جنگ طبقاتی در �رانسه ,از صادق هدايت تا لوکاچ و تولياتی و ...
در اين ميان از مدرسه اما چيزی دستگيرم نشد مگر �هرست بی پايانی از "بايدها و نبايدها " ,آدم بايد خوب باشد ,نمازش را سر وقت بخواند و اگر بزرگ شد يادش باشد که خدمتگذار جامعه است و به ويژه لبخند زدن به روی ارباب رجوع را �راموش نکند , آب نبايد سر بالا برود , دو خط موازی هرگز نبايد يکديگر را قطع کنند حتی �کرش را هم نبايد بکنند , سنگ بايد به زمين برگردد وقتی که آن را به هوا پرتاب می کنيم و ...
گاهی �کر می کنم که آدم سر به هوايی هستم . خيام صدها سال پيش از اين مدرسه را تجربه کرده بود و با صدای رسا جار زده.

" شايد بدر ميکده پيدا سازيم آن عمر که در مدرسه ها گم کرديم

من هم �کر می کنم يک دهه از عمرم را بيهوده در کار درس و مدرسه گم کردم اما �راموش کردم اگر قرار بود که آزموده های ديگران را به کار گيرم در آن حال خود رو نبودم.
گ�تم چيزکی از پدر ,راست گ�ته باشم پدر - هر چند نا خواسته اما - نقش چندانی در زندگی من نداشته است . او روزی که پس از سالها دوری به خانه بازگشت چنان بی توش و توان بود که نای بوسيدنم را نداشت در نخستين ديدار از او پرسيدم : اين همه سال کجا بوده است و برای ا ين موهای سپيد با چه کسی مسابقه داده است؟ مادر گ�ت : راحتش بگذار و من هم او را راحت گذاشتم . از آن پس پدر تا نيمه های شب دور اتاق استيجاريمان را دور می زند و شبها خواب يک وعده ماهی کليکای سرخ کرده را می بيند . نه برای خودش برای من و برای برادر کوچکترم . بيچاره پدر! ا�سوس که نمی توانم برايش دل سوزی کنم . دست کم آشکارا نمی توانم . اين تنها چيزی است که او را آزار می دهد و از کوره به در ميرود.
مادر تا نانی در دامان ما بگذارد رخت کد بانويی را کناری نهاد . خوشبختانه او در اين کار آزموده بود . تا آن زمان رختهای زيادی از تن کشيده بود يا بهتر بگويم از تن او کشيده بودند : رخت معلمی , رخت دانشجويی و ...
مادر از تمام آموخته های مدرسه و دانشگاه يک شعر بيشتر يادش نمانده است " برو کار ميکن مگو چيست کار "...و به اين آموخته و�ادار مانده است . البته مادر نيز گاهی خواب می بيند . مثلاً خواب می بيند که در صبح يک روز بهاری همه با هم سلام و تعار� می کنند و پيش از ترک خانه پستچی محله حکم بازگشت سر کارش را به دستش ميدهد . باری اوضاع بر همين نشان بود تا آنکه " مرد راه " رسيد يا بهتر بگويم من هم مانند بسياری از هموطنانم گمان بردم " مردراه " رسيده است.
هر چه بود کورسويی از اميد بود و چنين بود که برای نخستين بار به خاتمی رای دادم و بيدرنگ نامه سر گشاده ای در جای يک دانش آموز 15 ساله برای او نوشتم .
آن نامه در دوشماره از ه�ته نامه توس به چاپ رسيد و در ميان خوانندگان نشريه به ويژه جوانان بازتاب گسترده ای يا�ت و همچنين بود که گردانندگان آن نشريه مرا در جمع خود پذير�تند . ه�ته نامه توس پيش از دوم خرداد 76 در زمره انگشت شمار نشريات اصلاح طلب کشور بود و در مشهد منتشر می شد . همکاری با نشريه توس تا زمان توقي� آن کما بيش ادامه يا�ت . چندی بر نيامد که ه�ته نامه ديگری با همان مواضع پيشين جای گزين آن شد و نيز در آن همچنان مقاله می نوشتم.
چه روزهای خوبی بود! آدم همينقدر که می تواند حر�های دلش را هر چند - دست و پا شکسته - بگويد و انديشه ها يش را به ديگران برساند چقدر احساس آرامش می کند و چه اندازه به گوهر انسانی خود نزديک می شود . اما بهار مطبوعات ما چنان که می دانيد دولت مستعجل بود . از آن هنگام زبان در کام گر�تم و اگر چيزی بنويسم نزد خود يا دوستان نگاه مي�دارم